صبح زود از خانه بیرون زدهای و میبینی که ترافیک وحشتناک از سر خیابان و اتوبان محل زندگی ات، رسیده به سر کوچه. بی اغراق، باران که البته نعمت خداست، به خاطر سوء مدیریتها چند برابر کرده ترافیک شهر را. یک جورهایی قفل به نظر میرسد.
برآوردت این است که با این اوصاف، حداقل یک ساعت با تأخير در سر کار حاضر شوی. با اولین چاله خیابان و بیمعرفتی رانندهای که خیلی معلوم است عجله دارد، همه هیکلت خیس میشود. با کلی تأخير به سر کار میرسی و میبینی که خیلی از همکارانت هنوز نرسیدهاند و فعلاً ماندهاند در خیابان. غروب میخواهی به خانه برگردی و مشاهده میکنی غوغای ماشین و بوق، همچنان بیداد میکند. آب جوی خیابان به حاشیه خیابان کشیده شده. یک چیزی در مایههای استخر! کفش و جوراب و پاهایت کاملاً خیس شده اند. تاکسی نگه نمی دارد. حتی دربست هم که میگویی، باز ناز میکند. مسافران باد کردهاند در خیابان و تا وسط خیابان جلو آمدهاند تا اگر مسافرکشی دلش به رحم آمد، زرنگی کنند و زودتر از بقیه سوار ماشین شوند.
صف اتوبوس انتهایش معلوم نیست. تاایستگاه مترو باید نیم ساعتی پیاده بروی. خستهای. هنگام رد شدن از عرض خیابان باید محاسبات فیثاغورسی انجامدهی و ایضا کمی تا قسمتی پرش ارتفاع بلد باشی که در رودخانه جاری شده در حاشیه خیابان، غرق نشوی. اما هر طور شده بهایستگاه مترو میرسی و صفی میبینی که نگو و نپرس. مطمئن میشوی که به قطار اول و دوم نمیرسی. کنارت عاقله مردی را میبینی که روزنامه «همشهری» دستش است. همان مرد به تو میگوید سر جدت ببین چی نوشته! و بعد سرش را چند باری تکان میدهد. تیتر یک روزنامه را میخوانی. «باران، شهر را غافلگیر نکرد»، روی مخت رژه میرود!
تو هم چند بار سرت را تکان میدهی! اعتماد به نفس خاص مدیران شهری، غافلگیرت کرده! قطار اول میآید و میرود. قطار دوم هم. قطار سوم هم. تو اما شانس میآوری که به قطار چهارم میرسی. تراکم آدمها در داخل قطار، دیدنی است. ضربان قلب افراد کناری ات را به وضوح میشنوی. صدای نفس کشیدنشان را. ایستگاه بعدی اما، نیمی از افراد قطار پیاده میشوند تا جا برای خروج کسانی که دراینایستگاه میخواهند پیاده شوند، باشد. نمیدانی بخندی یا گریه کنی. یاد تیتر یک ارگان شهرداری میافتی.
آخرین ایستگاه از قطار پیاده میشوی، اما در پایانه، میبینی که صف تاکسی و اتوبوس هست، قشنگ هم هست، اما فعلا که خبری از تاکسی و اتوبوس نیست. تا به صف برسی، جوانکی داد میزند؛ روزنامه، روزنامه! تیتر یک همان روزنامه باز هم غافلگیرت میکند! فکر میکنی، یعنی حدس میزنی که شاید، «همشهری» ارگان شهرداری تهران نیست و مال یک شهر دیگر است که وقتی در آنجا باران میبارد، شهر غافلگیر نمی شود. میزنی به بیخیالی و بلند بلند میخندی. باران اما همچنان دارد میبارد. به خودت تلنگر میزنی که مبادا سوء مدیریت شهرداری را، حتی دعوای دولت و شهرداری را بر سر خیلی چیزها که دودش فقط در چشم شهروندان فرو میرود، به پای باران بنویسی. دلت برای مظلومیت این نعمت قشنگ خدا میسوزد. سرت را به طرف آسمان میچرخانی و اجازه میدهی که خدا صورت تو را با قطرات باران نوازش کند. همین کار را می کند خدا.
همین کار را میکند خدا، تا ۴۵ دقیقه دیگر که سوار اتوبوس شوی. با تأخير به خانه میرسی. همچنان که با تأخير به سر کار رسیدی. آخرای اخبار، هواشناسی اعلام میکند که باران، حالاحالاها خواهد بارید. فردا صبح، یک ساعت و نیم زودتر از خواب بلند میشوی!
توی خواننده اگر ساکن همین تهرانی، دروغ نوشتم، بگو دروغ نوشتی. حرف بدی زدم، بگو حرف بدی زدی. سیاه نمایی کردم، بگو سیاه نمایی کردی. غلو کردم، بگو غلو کردی. فقط یادت باشد که «باران شهر را غافلگیر نکرد»، اصلاً و ابداً!